دلتنگي هاي شبونه

خط خطی های امروز: پاکنویس دیروزم...چکنویس فرداهام.....


هیچ مفهوم نداره انگار

آره

اینجا فقط و فقط مال تنهاییها و دلتنگیامه که تمومی نداره

دلم واسه اینجا تنگ نشده

خیلی هم بدم می یاد از اینجا

چون تووش پره غمه

پر از تجربه های تلخ

پر از یادآوری نامردیا ، خیانتا...

اینو مطمئنم که ناراحتی واسه اونی که ناراحتت کرده اشتباهه محضه

اما ناراحتی واسه خودت که سرمایتو گذاشتی خیلی زیاده

خواب های عجیب و این درد قلبم ، استرسی که از اتفاق ناگهانی دارم ، از ایست قلبی ، سکته قلبی...

می دونم چیزیرو نباختم

اگرم باختم در مقابل یه تجربه کسب کردم

شاید بهاش سنگین بود اما ...

دیگه شک ندارم دنیای کثیفی شده ..آدم بداش بیشتر از خوباشن

یه عده که فقط می خوان ازت بکنن و برن

تو فقط یه وسیله ای

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠




لعنت به گذشته

حاااال

.....

 

دروغ و کثافت همه جا رو برداشته !!!!





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠




١٩ فروردین یه روز مقدسه ، روز شرف الشمس.در این روز دعای شرف الشمس که پایین واستون گذاشتم رو بین ساعت 11 ظهر تا غروب آفتاب می نویسید (با قلم زرد روی کاغذ یا پارچه)بعد هر حاجتی که از خدا دارید رو زیر دعا می نویسید و درقرآن می گذاریدانشاالله برآورده می شه.

19 فروردین سال آینده از قرآن برمی دارید و حاجتهایی هم که از سال پیش داشتید و برآورده شده را در آب روان بیاندازید و دوباره دعا رو مینویسید وحاجتهاتونو بنویسید... 

دعای شرف الشمس

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

اَللّهُم اِنّی اَسئَلُکَ بِالهاءِ مِنْ اِسمِکَ الْاَعظَم و بالثَلآثِ العِصّیِ و بالالَفِ المُقَّّوِم و بِالمِیمِ الطَمیس الاَبتَر و بالسِّلمِ و بالاَربَعَه الَتِی ه‍ِی کالکَفِ بِلا مُعصَم و بِالهاءِ المَشقُوقَه و بالواوِ المُعظَّم صوره اِسمکَ الشَّریفِ الاَعظَم اَن تُصَلِیَ علی سَیِّدِنا مُحمَّدِ وَ آلِهِ بعدد حروف ماجری بِالقلم و اَن تَقضِی حاجَتِی.





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠



 

آخرین پست ٨٩:

 

سال ١٣٩٠ هجری خورشیدی !!!! مبارررررررررررک

مباررررررررررک

همین دگه

سال خوبی برای همه باشه انشاء الله

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩



 

نیا باران! زمین جای قشنگی نیست. من از اهل زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ...ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد





نویسنده : ستاره ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩




 

هیچ و دیگر تمااااامـــــــ

در آغازی دوباره ...





نویسنده : ستاره ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩



0

با اینکه از اینجا نفرت عجیبی پیدا کردم

اما چند وقتیه احساس می کنم باید بنویسم

که از دلم بیرون بیاد و اینجا محو شه

از قبل از محرم کلا خیلی درگیر بودم

خیلی

رو اعصاب و روانم بودن

یهو همه چی با هم

حس می کنم بی حس شدم

نسبت به زندگی

نسبت به آدما

نسبت به ...

انگار کلا مخم تعطیل شده و نمی تونم تصمیم درستی بگیرم

دورم پر شده از دروغ

 البته امیدوارم یه نفری که واسم عزیز شده به خودش نگیره و قهر نکنه

حال اصلیم خوبه

کارم خوبه هرچند زیاده

دوستای خوبی دارم

همکارای خوبی دارم که همیشه هوامو دارن

ناشکریه بخوام بگم اوضام بده

اما خوب یه چیزایی اذیتم می کنه که خودمم هنو نمی دونم چیه

چند شبه ÷ریسا خونه نیست و تنهام

اصلا از تنهایی نمی ترسم ; برخلاف پریسا;که دوسم دارم

اما پریشب دوباره سر و کله اونا پیدا شد

هنو جوو این خونه واسم غریبه

با اینکه 5-4 ماهی می شه اینجام

شاید بخاطر اخلاق نچسب این دختره اس

اول اومدن بالا سرم

هی شلوغ کردن

چشامو بستم که هیچی نبینم و مثلا نشنوم

خوابم برد

دوباره...

اومدن پشتم

دستشو گذاشت روم گفت اینجا کجاس ؟؟؟ ...؟؟؟؟

هی فشار داد

تا 3-2 ساعت سنگینه دستش روم مونده بود

یه زنی بود که خیلی بود قیافشو دیدم

پا شدم

خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی ترسیدم

نمی دونستم به کجا پناه ببرم و تا صبح چیکا کنم

زنگ زدم منیره

اونم ترسوتر از من

تا 5-4 بیدار نشستم

پتو رو پیچیدم دورم ...کنار بخاری

و فکر کردم چقدر بیکسم

چرا دورم

همیشه از همه

از همه

دیشب دوباره تنها بودم

خوابیدم ..گفتم یا می یان یا نه

تا صبح 20 دفعه پا شدم

منتظر بودم !!!! یا از ترس بود !

دیشب خواب اون لعنتی رو دیدم... ناراحت بود و می گفت هنوز دوسم داره

و من تو خواب هم پر از نفرت .....................

این روزا همش جلوی چشمه

با اینکه بخشیدمش اما دلم هنوز از خودش و بدیهاش گرفته

ظلمایی که کرد یادم نمیره و حتی کوچکترینش تو یه شرایط و لحظه هایی یادم می یاد

 

و الان امید دارم به ...

به خدا و بودن کسی که دوسش دارم

به دل همیشه نگران مادر و پدر و نگاه منتظر خواهر و ....خانواده

که همیشه دلتنگشونم

دلم واسه الهام و الیاس عزیزتر از جونم یه ذره شده

این هفته خواستم برم که اونا رفتن مسافرت

هفته ی بعدی هم من میرم شمال

 

 این من ..

چون اسیری

گم کرده راه

هر دم درد دوری

کرده تباهم

ای که راهت

جدا گشته ز راهم

دیگه مرده نگاهم

من امیدی ندارم

که تو باشی کنارم

در کنارم

........

........

به یادت

از چشم غمینم

می ریزه

روی دامن خاک

اشک شور و غمناک

اشک شور و غمناک

.......

......

این تو ..

آرمیده

در خواب نور

تنها

پرکشیده

تا عرش دور

ای که راهت جدا گشته ز راهم

دیگه مرده نگاهم

من امیدی ندارم

که تو باشی کنارم

در کنارم

به یادت از چشم غمینم

می ریزه روی دامن خاک

اشک شور و غمناک

اشک شور و غمناک

 

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩



1

پست قبلی مال ٣شنبه ی هفته‌ی قبله

اونی که دنبالش بودم ..نزدیکم بود و بی‌خبر.....

حدود ٢ سال

می دونم چی می خوام و چون پیداش نمی کردم این خلا رو بدتر از بد حس میکردم و حالا....

انقدرررررررررررر حالم بد و گرفته است..انقد داغونم که انگار همون روزهای رفتن مهدیه

روزهایی که هست اما نیست

می دونی نخواهد بود

با وجود علاقه ی ٢ طرفه ی شدیدی که بینمون پیش اومده ..

طوری که انگار تاریخ داره دوباره تکرار میشه ...نفسم گرفته و از حال و روزم همه
می فهمن چم شده

دقیقا همونی که من می خوام ..همونی که دوسش دارم و می تونه همه دنیامو بگیره

می تونه منو به خدا برسونه

می تونه از این دنیا راحتم کنه ...بی نیازم کنه

من آروم بودم ..خوب بودم اما جمعه شب....

علاقه ی اون بیشتر بود ..گفت دارم عذاب می کشم ...اذیت می شم ، بیا تمومش کنیم !!!!

اما فقط ۴ روز بود که کشف شدیم !

قلبم گرفت ..هیچی نگفتم ، فقط سکوت کردم که حرفاشو بزنه

همه ی حرفاش درست بود ..با اینکه خیلی از دلستگی می ترسید و ترسش زیاد بود

چون دقیقا عین خودم یه تجربه ی تلخ داشت و جالب اینکه من همه جوره عین اون شخص سازنده ی تجربه ی تلخش بودم ..!!! تو جزئیات و کلیات !!!!!! و این بیشتر نگرانش کرد که دوباره ....

با وجود علاقه شدیدی که بش پیدا کردم و کم سابقه بود ... بعد از اینهمه وقت...

اونم با این شرایطی که دارم ...!!!! خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی سخت بود که بگه هر چی تو می خوای .... و گفتم !!!

قلب و معده ام درد گرفت

باورم نشد

این ظلمه ...بخدا ظلمه ...با وجو اینهمه علاقه پاکی که بینمون بود از روی عقل و منطق تصمیم بگیریم ....چون یه مانع واسه رسیدنمون هست ...

حال جفتمون ریخت به هم

گوشیش خاموش شد ...

من کلافه ...روانی

 من که ١٠ شب دیگه خوابم تا ٢ شب بیدار ... زنگ به خونه زدم گوشیش روشن شد

حرف زدیم

نمی دونم چطور خوابیدم ...۶ پا شدم

سرکار حالم بد شد

خواب و خسته و مریض

خیلی وقت بود اینجوری نشدم

درست عین روزی شدم که مهدی رفت

دیروز  با هم حرف زدیم ..

 

 

 

دیشب انقدر پای تلفن گریه کردم ، انقدر بی تابی کردم که خودم نمی دونم چرا ..؟!!!

چرا اینهمه دوسش دارم !!!

به زور با اون حال بدم خوابیدم

صبح انگار که کسی مرده باشه از خواب پا شدم

دقیقا عین اون روزا ......

اینکه دیگه نیست..................

سرکار حالم گرفته بود

فکر نمیکردم کسی متوجه تغییر حالم بشه اما همه پرسیدن

تا ظهر هی بغض کردم بغض کردم 

دوباره چنان گریه ام گرفت که همکارم ترسید

گفت برو بیرون هوا خوری

برو پارک!!!!!!!!

منم رفتم

الان ساعت ۵ ..برگشتم اینجام

می خوام باهاش حرف بزنم ..می ترسم

می ترسم

می ترسم





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩



2

با اینکه دوس ندارم اما چون فعلاً سر کارم بیکارم و چه عجب داره می نویسم

دیروز خیلی ناراحت شدم و تموم طول شب خوابهای آشفته و ...

١٠٠١ بار بیدار شدم ..با اینکه خیلی وقته سابقه نداره خواب و بیدار شم

مثه اینا که شیمی درمانی می کنن همه موهاشو و مژه هاش ریخته بود :(

اون لحظه فقط شوکه شدم ..اما شب ....داغون شدم

فکر رز و فروتن خیلی عصبیم کرد

و حالا امروز اومدم دیدم شبنم هم ناراحته

حالم بدتر گرفت

بیرون از وجود خودم دائم دنبال یه چیزی ام که نمی دونم چیه !!! کیه؟!!! شایدم می دونم چیه اما نمی دونم کجاس !!!

همش انگار عطش دارم و هیچ جا رفع نمی شه

دم غروب این خلا رو بیشتر حس می کنم ، مخصوصاً شب های پائیز که خیلی دلگیره

دلم واسه خونه خیلی تنگ شده اما دیگه رمق این راهو ندارم

همه فکرم شده رز ..اگرم برم فقط به خاطر اونه





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩



3

نمی دونم چرا یهو انقدددددددددددددددددددر حالم گرفته شد در حد مرگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

یه ادم اذیت کنه بدی که فقط...

خیلی حرف دارم

حال و حوصله تایپ ندارم

فقط اذیتم..خیلی زیاد

 

برم خونه

خوااااااااااااااب

 

نماز نخوندم :( 





نویسنده : ستاره ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩



4

یه مدتی دچار دگرگونی شدیدالحال شدم ...به گونه ای بد و ناخوشایند!!!

ارزش هامو از دست دادم و نسبت به یک سری مسائل مهم ، بی تفاوت شدم

لزوم و عدم لزوم خیلی چیزها رو درک نمی کنم دیگه

حجاب و ...

زیاده

و این با ذهن و روحم منافات داره

این تناقض داره خیلی عذابم میده

نمی دونم چیکار کنم

راه درستو می دونم اما دلیلشو نه

از آینده می ترسم

از بی قیدی می ترسم و نفرت دارم

بعضی وقتا از خودم خیلی می ترسم

 

 

دعام کنید





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩



5

چهارشنبه عصری کارامو کردم که راه بیفتم برم اصفهان

حدود ٧-٨ بود (دم افطار) که گوشیم زنگ خورد...٠٩١٣!!!!!!!!

شاخ در آوردم ! این چرا زنگ زده ؟؟!! چی شده !!!

مهدی اصفهانی بود .. که در حال حضر هم همکاریم

البته اون اونجا و من اینجا.

حال و احوال ، کجایی! چه می کنی ؟!

نمی یای این ورا!!!!!!!

تعجب کردم !!! گفتم حالت خوبه ؟؟؟؟ خانمت خوبه ؟؟!! چیزی شده ؟!!‌اتفاقی افتاده ؟!!!

 

از بعد از عید دیگه ندیدمش ...بعد از عقدش که اول اردیبهشت بود هم خبری ازش نداشتم

گفتم دارم می یام اصفهان .. که ای کاش نمی گفتم

اصرار اصرار اصرار که باید ببینمت !!! بیام دنبالت !!

نگران شدم ،هرچی میگم چی شده ؟! میگه بیا بهت می گم !

 

 

 ساعت ٣ صبح رسیدم اصفهان ...خواست بیاد دنبالم ..نزاشتم

دم ظهر زنگ زد که پاشو ناهار بریم بیرون

رفتم به کارام رسیدم ؛ یکی ٢ جا که هنو تسویه نکرده بودم رفتم و ...

١ همدیگرو دیدیم ، رفتیم بیرون شهر ...نزدیک دانشگاش ناهار ...

کلی حرف زد ، کلی چیزای عجیب شنیدم

دلم واسش تنگ شده بود ..!

من که اصلا شمارشو نداشتم ...اونم رفته پرینت قبل از عید رو  از مخابرات گرفته و شمارمو در آورده و ترس و تعجبم از همین بود که چی شده !!!

 

تونستم کمی آرومش کنم ، راهنمائیش کنم

.....

حوصله ندارم دیگه

 

ادامه..

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩




این روزها که داره میگذره ماه رمضونه

من تهرانم و سر کار

با پریسام

...

دیروز روز بد آوردنه من بود

١. تاکسی سر صبح با سرعت ١٠ تا میرفت ، کفرمو در آورد ..می خواستم بکشمش

٢. بدو بدوی فرحی تو تاکسی

٣.سه تار...

۴.تو خونه...یخچالو خالی کردن..خسته کو

فته تشنه گشنه حرصت در می یاد

۵. شیر میریزه رو فرش

۶. تاید میریزه

٧.سبزی و ... واااااااااااااااااییییییی

وااااااااااای چاقو انگشت سبابه رو کند......گوشت انگشتمو

واااااااااااااای

حالم بد شد

ضعف کردم

از ترس گریه گریه

فشارم افتاد

هی خون خوووووووون

تازه دیدم گوشت دستم نیس گریه ام بیشتر شد...گریهگریهگریهگریه

٨. دعوا با نیمای ننر

 

تموم شب از افطار به اونور همش گریه گریه گریه

 

مثلا روزه نگرفته بودم ...بار سنگینش روو دوشم موند..چون دیگه کم اوردم و حالم بد میشه و فشارم می افته

 

شنبه هم که تعطیل شد

من میرم اصفهان

بالاخره تصویب شد

 

 

خیلی درگیرم..درگیر کار

وقت و حس و حالش نیست بیام اینجا

اینجارو دیگه دوس نداشتم تا امروز که دوباره اومدم

گاوچران





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩



؟!

از صبح کله سحر پا شی ، تک و تنها ..همه چیز خودت...

خسته کوفته تا ١٠ شب که برسی خونه

درگیر کار و زندگی و ....

انقد خسته که نا نداری لباساتو عوض کنی !

بعد یه آدم سرخوشه خوشحال دلخوشه بدفکر با چه لهجه ای بهت بگه این وقت شب تو ماشین بهت خوششششششش بگذره !!!!!

چی باید گفت ؟!

خودخواهی تا چه حد !

بگم که الان یک هفته اس واسه ردیف کردن کارای خونه ام ، تک و تنها ، خسته و کوفته تا ١٠-١١ شب معطلم ؟!!

با کی کجا بهم خوش می گذره؟!

فقط دلتنگ خونه ی خدام

آرامش و صفای اونجا

 همچنان از آدما بدم می یاد و خسته ام

شاید هم بی حسم

بی حس و سرد و سنگ

 

بعد از مکه هیچ توجهب به پیرامونم و آدماش ندارم

من که انقد کنجکاو بودم

دوس داشتم از ظاهر آدمها بخونم ، تصور کنم که چی توو ذهنشونه

چیکارن و غم و خوشحالیشون چیه و تموم مدتی که بیرون بودم دقت می کردم به آدمها...

اما حالا حتی نمی فهمم کجام !!!!!

کعبه خیلی واسم قشنگ بود

....

مجید کوچه مهتاب و شبنم جان

شرمنده

اصلا حسش نیست که از جام تکون بخورم

هم خستگی کار هم خستگیه...

 

هنوز باورم نیست که کجا رفتم و اینجا کجاس!!!؟؟؟

از بهشت رانده شده

هنوز گیج و منگم

خیلی سخت بود از اونجا اومدن

دوباره قاطی شدن با این دنیا

 

امیدوارم قسمت همه ی اونایی که آرزوشو دارن بشه

فقط می تونم بگم محشر بود

 

دلم می خواد با مخ بخورم زمین

کاش آرزوی مرگم ...

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩



6

دقیقاً اون هفته چنین روزی ... بازگشت بود

از مکه





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩



7

اصلا وقت ندارم

این چند روزه خیلی خیلی کلافه ام

هیچ کاری نکردم و ۴ شنبه صبح عازمم

 

شرمنده که نیومدم خداحافظی

از همین جا حلالیت می طلبم و خداحافظ تا ...





نویسنده : ستاره ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩



8

تا نرم اونجا و از نزدیک نبینم رفتنم در باورم نیست

 

این چند روز اخیر روزهای بسیار بسیار سختی بود

و آخر این سختی منجر شد کاری کنم که نباید...

انقدر حالم بد بود و به هم ریخته که نصفه شب  با چه بدبختی راهی بیمارستان شدم ، همراه با اعظم و مریم 

و همین الان هم ، همچنان مریض حال بعد از گذشت 4 روز

نه می تونم غذا بخورم نه کاری کنم

 

نمی دونم چمه ، ولی مطمئناً از بی شعوریه ملت نیست

از عشق آدم های هوسباز نیز به ستوه آمده ام

گریزونم و دلتنگ

بدم می یاد و دلتنگ

ناراحتم و دلتنگ

دلتنگ دروغ !!!!!!!

هرچی به ذهنم می یاد دارم میگم ..یعنی جفنگی جات

دلم نمی خواست اینطور راهی شم واسه زیارت خونه ی خدا

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩




زجر دادن کسی که عجیب‌گونه دوسش داری ، از قصد ، زجر بزرگیه واسه خود زجر دهنده‌ام !

 

بی انصاف می‌زاشتی یه ذره ببینمت ، بعد هلم می دادی که برم !

*****

دیروز بعد از یه روز کاریه خسته کننده ، به خاطر کاری که داشتم ، با اون همه خستگیم بالاجبار توفیق نصیبم شد...

رفتم تجریش و امامزاده صالح

خیلی عالی بود...بعد از مدت بسیـــــــــــــــــار مدیدی ، گریه های

.....

گریه هام فقط و فقط برای رز بود...

اینترنت قطع شد نصفه موند

بی خیال گیگه





نویسنده : ستاره ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩



!

 

!!!!!!!

چه دنیای نسبتاً زشتی !!!!

!!!





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩



...

منم حالم خیلی گرفته

حالم بده انگار !

فقط بودنه پیشت آرومم میکرد ...
نه اینکه بخوام خیره شم به بودنت

نه بخوام باهم حرف بزنیم

فقط حس وجودت توو یه هوا

ای کاش زودتر بگی که اینهمه با اون حال نزارم آماده نشم !

-------

یه جور بدی شدم

انگار هیچکسی رو دیگه دوس ندارم

واقعا کسی رو دوس ندارم

بودن با هیچ کسی خوشحال و راضیم نمی کنه

احساس می کنم واقعا سرخورده و سرکوب شدم

احساساتم توو اوج مردن

و دیگه هیچ انگیزه ای واسه هیچی ندارم

حتی ازدواج !!!

فکر می کردم ازدواج سر حالم بیارم

تحولی بشه توو زندگیه راکدم

اما امروز فهمیدم حتی ازدواج هم مشکلی از من حل نمیکنه

از جای دیگه گیر دارم

یهو دلم نگار خواست

شاید حرف زدن با اون بتونه بم کمک کنه

دلم گریه می خواد

گریه های یواشکی از خودم

انقدر آروم که خودم هم ...

همه ی حس هام مردن

آخرین ذره هاش همون سه شنبه ی لعنتی له شد

هر چی داشتم و نداشتم ازم گرفت بی اونکه بفهمه داره چه غلطی می کنه

زنگ می زنه حلالیت می طلبه !!!!!

دلی که سوخته مگه خوب میشه ؟!!! هیچ وقت التیام ..

خسته ام

هم جسمی هم روحی

یه جورایی انگار خیلی دردم گرفت .................

انگار فقط می خوام زمانم بگذره

حتی یه اپسیلون حس زندگی ندارم ...

فقط راه می رم

به زور نفس می کشم

دم و بازدم های زورکی

چشام نمی بینه

دام می خواست برم بهشت زهرا ، بلکه اونجا کمی آروم شم اما حوصله ی آدم ها و مترو و ... ندارم

خوابم می یاد

---

چند وقته نماز هم ...

یکی در میون

از خودم خیلی بدم می یاد وقتی بهش فکر میکنم ....

 

چطور دارم میرم مکه ؟!!؟!!؟!؟!؟!؟!؟

----

 

چرا درست زمانی که احتیاج داری یکی باشه نیست ؟!!!! اما برعکسش...

از همشون بدم می یاد

دوستی های الکی

فقط واسه یه چیز می خوانت !!!!

----

اصلا...نه ..زیاد ازش خوشم نیومد

خیلی رله بودم ...

مثلا اومده بود خواستگاری

پیشنهاد دوستی 6 ماهه داد

من در وضعیت ... !!!!!

 

فکر کنم حالم خیلی بده

 

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩