دلتنگي هاي شبونه

خط خطی های امروز: پاکنویس دیروزم...چکنویس فرداهام.....


3 ماه و 3 روزه که رفتی و من شبی نیست که به یادت نباشم و اشک نریزم شبی جون

وقتی مامان صدات می کرد شبی ..کلی ذوق می کردی که بابامم اینجوری صدام می کرد

حالا رفتی پیش بابات آروم شدی؟ خووووبی‌؟؟؟

میثمو اینجا تنها گذاشتی خوب شد؟

حالا دیگه هر روز می ره ماهیگیری ف اما هیچ ماهی خونه نمی یاره

حتی خیلی شبا هم خونه نمی یاد

تو نگرانش نمی شی شبی ؟؟!! نمی گی شوهرت , عشقت کجاست؟؟؟!!

اما من هرشب این سوال رو از خودم می پرسم که این عروس شیطون ما کجا رفته ؟!!! کجا رفته که میثم هم دیگه خونه نمی یا د و حرف هم نمی زنه

امروز مادر خانم یکی از همکارام متاسفانه دیالیزی شد ...عینه مامان تو

عین مامانت که اینهمه غصشو خوردی

فقط یه چیزایی این وسط خیلی فرق داشت

خانم همکارم پدر داره  تو نداشتی

عموی کله گنده و پولدار داره تو نداشتی

داداش داره تو نداشتی

2 تا خواهر داره تو نداشتی

حالش که اینجوری شد همه ی اینا که همشون آدم گنده ان دور این زن بودن و ... بعلاوه 3 تا دوماد و جاری و ......

اما تو تنها بودی ..تنها مامانتو می بردی دیالیز..تنها بر می گشتی ..گاهی 15 روز گاهی یه ماه بیمارستان بودین ....هیشکیو نداشتین ...حتی پول !!!

امروز همکارم بم گفت همه خبردار شدن رفتن بیمارستان ..فقط شما؟!!!!

یادت دیوونه ام کرد

دور بودیم از هم

زنگ زدم بهت ..گریه کردی گفتی خسته شدم هیشکیو ندارم ..هیشکیو..دیگه بریدم

گفتی جای خواهر نداشته مو پر کردی ...بیا اینجا

من نبودددددددددددددددمم..........من دوووووووووور بودم شبنممممممممممممم

وقتی از بیمارستان بعد از 15 روز اومدی گفتی هاااااااااای راحت شدم ...آب اونجا به دستم نمی ساخت پوست پوست می شد دستم ...

چه خوب شد که عقد زهرا بود..همه اومدن..من 3 روز دیدمت...3 روز پیشت بودم ....شب آخر .....شب آخر از همه گله کردی ..بغض کردی ...مریم بمیره که تو می خواستی برییییییییییییییییییییییییییییی و دلت گرفته بود از همه

یه تازه عروس به سن و سال تو ...چقد باید زجر بکشه

دلم خیلییییییییییی گرفت امروز ...اینهمه آدم دور و بر این زن بودن رفت دیالیز اومد همه دورش بود....تو اون موقع 16 سالت بود که اینهمه بارو به دوش کشیدی ..تنهاااااااااااااااااااااا

مادرت همه چیز بود واست تا وقتی میثم اومد ....با هم آروم شدین

بی معرفت داداشمو  ول کردی رفتی؟؟؟؟؟؟؟

حالا پاشو بیا ببین چند تا صاحاب پیدا کردی ؟!!!! همه اومده بودن ..بعد از مرگت

عمه ات خودشو می زد ...باید میدیدی کاراشو ...خودشو پرت می کرد و می زد

فقط نگاشون کردم ....منم هیچی نگفتم ...نگفتم که قاتلت خودشونن

منم هیچی نگفتم شبنم

تورو به روح پاکت قسم ...فرشته کوچولوی ما سفارش میثمتو پیش خدا بکن

می دونی دنیای میثم بودی ...تو رو جدش از خدا بخواه که میثم برگرده به حال خوب

بخواه که مهرت بره بیرون از دلمون

توو خوابام که می یای حرف بزن باهام ...انقد زل نزن بهم...انقد غصه نخور

هیشکی جاتو واسه ما نمی گیره ..هیشکی شبنم

تو فرشته بودی که زود رفتی

قسم می خورم که فرشته بودی

امروز روز زن بود...داداش جوونم تنها بود....تو زیر خاک بودی

یادته پارسالو؟؟؟؟ اینجا بودین ..اومده بودین دنبال آبجی کوچیکه

رفتیم پارچه گرفتیم واسه مامان و مامان خودت

من و تو و میثم

تو آبی گرفتی ..رنگ چشاااش..واسه مامانت

من زرشکی واسه مامان

پارسال امروز کادوش کردین جای من رفتین دادین به مامان

یادته داشتین می رفتین؟؟؟؟؟؟ چه بلبشویی بود...

چقد اذیت شدین

فرشته کوچولوم دلم واست بی نهایت تنگه

واسه خنده هااااااااات...واسه زدنامون....واسه چشای ناز و خمارت

واسه خوشگلی بی حدت

واسه بوسه هات

داداشم چی می کشه بی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱




دلم واست تنگ شده شبنم

اشکا امونم نمیده..فکر و خاطراتت ولم نمی کنه
می خوام بخوابم اما دلتنگیت داره دیوونه ام می کنه..حس می کنم می خوام از تنم جدا شم اما نمی شه

هنوز هم ایجا جای دلتنگی های شبونمه ..

روحت می فهمه ؟ می دونه؟؟؟؟/ میبینه؟؟؟؟؟ میشنوه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می فهمی چی شده شبنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی / چی می خواد جای خالیتو پر کنه؟؟؟؟ کسی پیدا میشه ؟؟؟

توو دنیا 2 نفر واست از همه عزیزتر بودن ...مادر و همسرت... رفتی که داغ به دلشون بزاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی نزدیکی خیلــــــــــــــی دووووووووووور

اومدی توو زندگیمون چیکاااااااا کنی؟؟؟؟؟ داداشمو داغون کنی؟؟ ما رو بسوزونی؟؟؟؟؟؟؟؟

ما که بدی بت نکردیم... آخرین روز گفتی بیا یه ذره همو اذیت کنیم..بیا خواهرشوهرم شو..... قربون اون چشمای خمااااااااارت ..بیاااااااااااااااااااا می خوام بیام شمال

دلم برات تنگ شده ..باور نمی کنم که نیستی ..فکر می کنم رفتی سفر ..اما نمی فهمم چرا داداشم اون لباس سیاه که روز تولدش واسش گرفتیو در نمی یاره از تنش ؟!!!! نمی فهمم چرا گذاشته انقد ریشش بلند شه ...چرا پای  چشاش انقد گود رفته..تو که نهار و شامت سرجاش بوددددد...هرجا می رفت غذاش توو خونه بود ..چاق شده بود..چرا حالا می رم می بینمش یه گوشه افتاده شده لال و لاغر و .... شبنم کار منـــــــــــــــه غذای عشقتو بکشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خونتون کوووووووو؟

شبنم دارم دق می کنممممممممم پاشووووووووووو..پاشو ببین با شوهرت چیکا کردن

بیا اینجا ...فقط پاشو

نمی فهمم بودنت خواب بوده یا نبودنت!!!! نمی فهمم پارسال مجلس چی بود و امسال مجلس چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط می دونم پارسال اون مجلس مال تو بود و بودی ...امسال مال تو بود و نبودی !!!!! پارسال می گفتن به پای هم پیر شین ..امسال واسه داداشم طلب صبر می کردن !!!! نمی فهممممممممممممم که تو کجایی؟؟؟؟!!!!

نمی فهمم مرگ و نیستی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا یه جای به این بزرگی هست که آدم عزیزشو میره میزاره اونجا می یاد خونه ..دیگه از اون لحظه عزیزت نیست!!! کاش اون پایین اقلا تلفن بووووووووووووووووود..کاش می شد چند سال یه بار دید شماهارو

می شد همه یه روزی دور هم جمع شیم و تو هم باشی و ببینی و ببینیمت

اون پایین تاریکه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! می ترسی؟؟؟؟؟؟

هی بت نگفتم برو دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون دفترچه لعنتیو ندادم بت بری دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هی گفتی مامانم ..راه رفتی گفتی مامانم !!!! حالا بیااااااااااااااا..خوب شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که مامانت بیاد بالا سرت واست فاتحه بخونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتی طاقت نداری ببینی خار توو پای شوهرت بره....بیا حالاااااااااااا ببیننننننننننن ...ببین عشقتوووووووو ..ببین زنده زنده کشتیش

شبنـــــــــــــــــــــــــــم بگم بی معرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! آخه نبودییییییییی

آخه لامصب دلم واست تنگ شده..می فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟منــــــــــــــــــم مریــــــــــــــم

مگه نمی خواستی مامان شی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لباس نگرفتیم واسش؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونارو چیکااااااااا کنیم؟؟؟؟؟؟؟

بیا به خوابم..... بیا بگو که همش خواااااااااااااااااااابه ..تو هستی و داداشم حالش خوبه

زندگی هست و تو هستی و همه چی سر جاااااااااااااااشه

بیا باهام حرف بزن

بیا بزار یه ذره آروم شم و دلتنگیم کم شه





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱




فروردین امسال ..1391 اولین سالگرد عروسی برادرم ..مصادف شد با............

عزاداری برای عروس گلمون

که واسه همیشه رفت

اومد که ...

رفت

21 بهمن 1390 نم نم گلم..شبنممون پر کشید

19 بهمن تولدش بود

دلم براااااااااااااش یه دنیا تنگ شده

همه جای خونه رنگ و بوی عروسمونه

امروز ..اولین روز 91 مهمون اومد واسه تسلیت و ...

چادرو باز کردم برم جلو

خودش 40 روز پیش این چادرو تا کرده بود

بوی خودش بود...دیوونه شدم

حتی یه لحظه از جلو چشم نمی ره

خیلی سخت تر از اونیه که فکر می کردم

چه صبری باید داشته باشه آدم





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱




هیچ مفهوم نداره انگار

آره

اینجا فقط و فقط مال تنهاییها و دلتنگیامه که تمومی نداره

دلم واسه اینجا تنگ نشده

خیلی هم بدم می یاد از اینجا

چون تووش پره غمه

پر از تجربه های تلخ

پر از یادآوری نامردیا ، خیانتا...

اینو مطمئنم که ناراحتی واسه اونی که ناراحتت کرده اشتباهه محضه

اما ناراحتی واسه خودت که سرمایتو گذاشتی خیلی زیاده

خواب های عجیب و این درد قلبم ، استرسی که از اتفاق ناگهانی دارم ، از ایست قلبی ، سکته قلبی...

می دونم چیزیرو نباختم

اگرم باختم در مقابل یه تجربه کسب کردم

شاید بهاش سنگین بود اما ...

دیگه شک ندارم دنیای کثیفی شده ..آدم بداش بیشتر از خوباشن

یه عده که فقط می خوان ازت بکنن و برن

تو فقط یه وسیله ای

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠




لعنت به گذشته

حاااال

.....

 

دروغ و کثافت همه جا رو برداشته !!!!





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠




١٩ فروردین یه روز مقدسه ، روز شرف الشمس.در این روز دعای شرف الشمس که پایین واستون گذاشتم رو بین ساعت 11 ظهر تا غروب آفتاب می نویسید (با قلم زرد روی کاغذ یا پارچه)بعد هر حاجتی که از خدا دارید رو زیر دعا می نویسید و درقرآن می گذاریدانشاالله برآورده می شه.

19 فروردین سال آینده از قرآن برمی دارید و حاجتهایی هم که از سال پیش داشتید و برآورده شده را در آب روان بیاندازید و دوباره دعا رو مینویسید وحاجتهاتونو بنویسید... 

دعای شرف الشمس

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

اَللّهُم اِنّی اَسئَلُکَ بِالهاءِ مِنْ اِسمِکَ الْاَعظَم و بالثَلآثِ العِصّیِ و بالالَفِ المُقَّّوِم و بِالمِیمِ الطَمیس الاَبتَر و بالسِّلمِ و بالاَربَعَه الَتِی ه‍ِی کالکَفِ بِلا مُعصَم و بِالهاءِ المَشقُوقَه و بالواوِ المُعظَّم صوره اِسمکَ الشَّریفِ الاَعظَم اَن تُصَلِیَ علی سَیِّدِنا مُحمَّدِ وَ آلِهِ بعدد حروف ماجری بِالقلم و اَن تَقضِی حاجَتِی.





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠



 

آخرین پست ٨٩:

 

سال ١٣٩٠ هجری خورشیدی !!!! مبارررررررررررک

مباررررررررررک

همین دگه

سال خوبی برای همه باشه انشاء الله

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩



 

نیا باران! زمین جای قشنگی نیست. من از اهل زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ...ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد





نویسنده : ستاره ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩




 

هیچ و دیگر تمااااامـــــــ

در آغازی دوباره ...





نویسنده : ستاره ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩



0

با اینکه از اینجا نفرت عجیبی پیدا کردم

اما چند وقتیه احساس می کنم باید بنویسم

که از دلم بیرون بیاد و اینجا محو شه

از قبل از محرم کلا خیلی درگیر بودم

خیلی

رو اعصاب و روانم بودن

یهو همه چی با هم

حس می کنم بی حس شدم

نسبت به زندگی

نسبت به آدما

نسبت به ...

انگار کلا مخم تعطیل شده و نمی تونم تصمیم درستی بگیرم

دورم پر شده از دروغ

 البته امیدوارم یه نفری که واسم عزیز شده به خودش نگیره و قهر نکنه

حال اصلیم خوبه

کارم خوبه هرچند زیاده

دوستای خوبی دارم

همکارای خوبی دارم که همیشه هوامو دارن

ناشکریه بخوام بگم اوضام بده

اما خوب یه چیزایی اذیتم می کنه که خودمم هنو نمی دونم چیه

چند شبه ÷ریسا خونه نیست و تنهام

اصلا از تنهایی نمی ترسم ; برخلاف پریسا;که دوسم دارم

اما پریشب دوباره سر و کله اونا پیدا شد

هنو جوو این خونه واسم غریبه

با اینکه 5-4 ماهی می شه اینجام

شاید بخاطر اخلاق نچسب این دختره اس

اول اومدن بالا سرم

هی شلوغ کردن

چشامو بستم که هیچی نبینم و مثلا نشنوم

خوابم برد

دوباره...

اومدن پشتم

دستشو گذاشت روم گفت اینجا کجاس ؟؟؟ ...؟؟؟؟

هی فشار داد

تا 3-2 ساعت سنگینه دستش روم مونده بود

یه زنی بود که خیلی بود قیافشو دیدم

پا شدم

خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی ترسیدم

نمی دونستم به کجا پناه ببرم و تا صبح چیکا کنم

زنگ زدم منیره

اونم ترسوتر از من

تا 5-4 بیدار نشستم

پتو رو پیچیدم دورم ...کنار بخاری

و فکر کردم چقدر بیکسم

چرا دورم

همیشه از همه

از همه

دیشب دوباره تنها بودم

خوابیدم ..گفتم یا می یان یا نه

تا صبح 20 دفعه پا شدم

منتظر بودم !!!! یا از ترس بود !

دیشب خواب اون لعنتی رو دیدم... ناراحت بود و می گفت هنوز دوسم داره

و من تو خواب هم پر از نفرت .....................

این روزا همش جلوی چشمه

با اینکه بخشیدمش اما دلم هنوز از خودش و بدیهاش گرفته

ظلمایی که کرد یادم نمیره و حتی کوچکترینش تو یه شرایط و لحظه هایی یادم می یاد

 

و الان امید دارم به ...

به خدا و بودن کسی که دوسش دارم

به دل همیشه نگران مادر و پدر و نگاه منتظر خواهر و ....خانواده

که همیشه دلتنگشونم

دلم واسه الهام و الیاس عزیزتر از جونم یه ذره شده

این هفته خواستم برم که اونا رفتن مسافرت

هفته ی بعدی هم من میرم شمال

 

 این من ..

چون اسیری

گم کرده راه

هر دم درد دوری

کرده تباهم

ای که راهت

جدا گشته ز راهم

دیگه مرده نگاهم

من امیدی ندارم

که تو باشی کنارم

در کنارم

........

........

به یادت

از چشم غمینم

می ریزه

روی دامن خاک

اشک شور و غمناک

اشک شور و غمناک

.......

......

این تو ..

آرمیده

در خواب نور

تنها

پرکشیده

تا عرش دور

ای که راهت جدا گشته ز راهم

دیگه مرده نگاهم

من امیدی ندارم

که تو باشی کنارم

در کنارم

به یادت از چشم غمینم

می ریزه روی دامن خاک

اشک شور و غمناک

اشک شور و غمناک

 

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩



1

پست قبلی مال ٣شنبه ی هفته‌ی قبله

اونی که دنبالش بودم ..نزدیکم بود و بی‌خبر.....

حدود ٢ سال

می دونم چی می خوام و چون پیداش نمی کردم این خلا رو بدتر از بد حس میکردم و حالا....

انقدرررررررررررر حالم بد و گرفته است..انقد داغونم که انگار همون روزهای رفتن مهدیه

روزهایی که هست اما نیست

می دونی نخواهد بود

با وجود علاقه ی ٢ طرفه ی شدیدی که بینمون پیش اومده ..

طوری که انگار تاریخ داره دوباره تکرار میشه ...نفسم گرفته و از حال و روزم همه
می فهمن چم شده

دقیقا همونی که من می خوام ..همونی که دوسش دارم و می تونه همه دنیامو بگیره

می تونه منو به خدا برسونه

می تونه از این دنیا راحتم کنه ...بی نیازم کنه

من آروم بودم ..خوب بودم اما جمعه شب....

علاقه ی اون بیشتر بود ..گفت دارم عذاب می کشم ...اذیت می شم ، بیا تمومش کنیم !!!!

اما فقط ۴ روز بود که کشف شدیم !

قلبم گرفت ..هیچی نگفتم ، فقط سکوت کردم که حرفاشو بزنه

همه ی حرفاش درست بود ..با اینکه خیلی از دلستگی می ترسید و ترسش زیاد بود

چون دقیقا عین خودم یه تجربه ی تلخ داشت و جالب اینکه من همه جوره عین اون شخص سازنده ی تجربه ی تلخش بودم ..!!! تو جزئیات و کلیات !!!!!! و این بیشتر نگرانش کرد که دوباره ....

با وجود علاقه شدیدی که بش پیدا کردم و کم سابقه بود ... بعد از اینهمه وقت...

اونم با این شرایطی که دارم ...!!!! خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی سخت بود که بگه هر چی تو می خوای .... و گفتم !!!

قلب و معده ام درد گرفت

باورم نشد

این ظلمه ...بخدا ظلمه ...با وجو اینهمه علاقه پاکی که بینمون بود از روی عقل و منطق تصمیم بگیریم ....چون یه مانع واسه رسیدنمون هست ...

حال جفتمون ریخت به هم

گوشیش خاموش شد ...

من کلافه ...روانی

 من که ١٠ شب دیگه خوابم تا ٢ شب بیدار ... زنگ به خونه زدم گوشیش روشن شد

حرف زدیم

نمی دونم چطور خوابیدم ...۶ پا شدم

سرکار حالم بد شد

خواب و خسته و مریض

خیلی وقت بود اینجوری نشدم

درست عین روزی شدم که مهدی رفت

دیروز  با هم حرف زدیم ..

 

 

 

دیشب انقدر پای تلفن گریه کردم ، انقدر بی تابی کردم که خودم نمی دونم چرا ..؟!!!

چرا اینهمه دوسش دارم !!!

به زور با اون حال بدم خوابیدم

صبح انگار که کسی مرده باشه از خواب پا شدم

دقیقا عین اون روزا ......

اینکه دیگه نیست..................

سرکار حالم گرفته بود

فکر نمیکردم کسی متوجه تغییر حالم بشه اما همه پرسیدن

تا ظهر هی بغض کردم بغض کردم 

دوباره چنان گریه ام گرفت که همکارم ترسید

گفت برو بیرون هوا خوری

برو پارک!!!!!!!!

منم رفتم

الان ساعت ۵ ..برگشتم اینجام

می خوام باهاش حرف بزنم ..می ترسم

می ترسم

می ترسم





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩



2

با اینکه دوس ندارم اما چون فعلاً سر کارم بیکارم و چه عجب داره می نویسم

دیروز خیلی ناراحت شدم و تموم طول شب خوابهای آشفته و ...

١٠٠١ بار بیدار شدم ..با اینکه خیلی وقته سابقه نداره خواب و بیدار شم

مثه اینا که شیمی درمانی می کنن همه موهاشو و مژه هاش ریخته بود :(

اون لحظه فقط شوکه شدم ..اما شب ....داغون شدم

فکر رز و فروتن خیلی عصبیم کرد

و حالا امروز اومدم دیدم شبنم هم ناراحته

حالم بدتر گرفت

بیرون از وجود خودم دائم دنبال یه چیزی ام که نمی دونم چیه !!! کیه؟!!! شایدم می دونم چیه اما نمی دونم کجاس !!!

همش انگار عطش دارم و هیچ جا رفع نمی شه

دم غروب این خلا رو بیشتر حس می کنم ، مخصوصاً شب های پائیز که خیلی دلگیره

دلم واسه خونه خیلی تنگ شده اما دیگه رمق این راهو ندارم

همه فکرم شده رز ..اگرم برم فقط به خاطر اونه





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩



3

نمی دونم چرا یهو انقدددددددددددددددددددر حالم گرفته شد در حد مرگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

یه ادم اذیت کنه بدی که فقط...

خیلی حرف دارم

حال و حوصله تایپ ندارم

فقط اذیتم..خیلی زیاد

 

برم خونه

خوااااااااااااااب

 

نماز نخوندم :( 





نویسنده : ستاره ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩



4

یه مدتی دچار دگرگونی شدیدالحال شدم ...به گونه ای بد و ناخوشایند!!!

ارزش هامو از دست دادم و نسبت به یک سری مسائل مهم ، بی تفاوت شدم

لزوم و عدم لزوم خیلی چیزها رو درک نمی کنم دیگه

حجاب و ...

زیاده

و این با ذهن و روحم منافات داره

این تناقض داره خیلی عذابم میده

نمی دونم چیکار کنم

راه درستو می دونم اما دلیلشو نه

از آینده می ترسم

از بی قیدی می ترسم و نفرت دارم

بعضی وقتا از خودم خیلی می ترسم

 

 

دعام کنید





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩



5

چهارشنبه عصری کارامو کردم که راه بیفتم برم اصفهان

حدود ٧-٨ بود (دم افطار) که گوشیم زنگ خورد...٠٩١٣!!!!!!!!

شاخ در آوردم ! این چرا زنگ زده ؟؟!! چی شده !!!

مهدی اصفهانی بود .. که در حال حضر هم همکاریم

البته اون اونجا و من اینجا.

حال و احوال ، کجایی! چه می کنی ؟!

نمی یای این ورا!!!!!!!

تعجب کردم !!! گفتم حالت خوبه ؟؟؟؟ خانمت خوبه ؟؟!! چیزی شده ؟!!‌اتفاقی افتاده ؟!!!

 

از بعد از عید دیگه ندیدمش ...بعد از عقدش که اول اردیبهشت بود هم خبری ازش نداشتم

گفتم دارم می یام اصفهان .. که ای کاش نمی گفتم

اصرار اصرار اصرار که باید ببینمت !!! بیام دنبالت !!

نگران شدم ،هرچی میگم چی شده ؟! میگه بیا بهت می گم !

 

 

 ساعت ٣ صبح رسیدم اصفهان ...خواست بیاد دنبالم ..نزاشتم

دم ظهر زنگ زد که پاشو ناهار بریم بیرون

رفتم به کارام رسیدم ؛ یکی ٢ جا که هنو تسویه نکرده بودم رفتم و ...

١ همدیگرو دیدیم ، رفتیم بیرون شهر ...نزدیک دانشگاش ناهار ...

کلی حرف زد ، کلی چیزای عجیب شنیدم

دلم واسش تنگ شده بود ..!

من که اصلا شمارشو نداشتم ...اونم رفته پرینت قبل از عید رو  از مخابرات گرفته و شمارمو در آورده و ترس و تعجبم از همین بود که چی شده !!!

 

تونستم کمی آرومش کنم ، راهنمائیش کنم

.....

حوصله ندارم دیگه

 

ادامه..

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩




این روزها که داره میگذره ماه رمضونه

من تهرانم و سر کار

با پریسام

...

دیروز روز بد آوردنه من بود

١. تاکسی سر صبح با سرعت ١٠ تا میرفت ، کفرمو در آورد ..می خواستم بکشمش

٢. بدو بدوی فرحی تو تاکسی

٣.سه تار...

۴.تو خونه...یخچالو خالی کردن..خسته کو

فته تشنه گشنه حرصت در می یاد

۵. شیر میریزه رو فرش

۶. تاید میریزه

٧.سبزی و ... واااااااااااااااااییییییی

وااااااااااای چاقو انگشت سبابه رو کند......گوشت انگشتمو

واااااااااااااای

حالم بد شد

ضعف کردم

از ترس گریه گریه

فشارم افتاد

هی خون خوووووووون

تازه دیدم گوشت دستم نیس گریه ام بیشتر شد...گریهگریهگریهگریه

٨. دعوا با نیمای ننر

 

تموم شب از افطار به اونور همش گریه گریه گریه

 

مثلا روزه نگرفته بودم ...بار سنگینش روو دوشم موند..چون دیگه کم اوردم و حالم بد میشه و فشارم می افته

 

شنبه هم که تعطیل شد

من میرم اصفهان

بالاخره تصویب شد

 

 

خیلی درگیرم..درگیر کار

وقت و حس و حالش نیست بیام اینجا

اینجارو دیگه دوس نداشتم تا امروز که دوباره اومدم

گاوچران





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩



؟!

از صبح کله سحر پا شی ، تک و تنها ..همه چیز خودت...

خسته کوفته تا ١٠ شب که برسی خونه

درگیر کار و زندگی و ....

انقد خسته که نا نداری لباساتو عوض کنی !

بعد یه آدم سرخوشه خوشحال دلخوشه بدفکر با چه لهجه ای بهت بگه این وقت شب تو ماشین بهت خوششششششش بگذره !!!!!

چی باید گفت ؟!

خودخواهی تا چه حد !

بگم که الان یک هفته اس واسه ردیف کردن کارای خونه ام ، تک و تنها ، خسته و کوفته تا ١٠-١١ شب معطلم ؟!!

با کی کجا بهم خوش می گذره؟!

فقط دلتنگ خونه ی خدام

آرامش و صفای اونجا

 همچنان از آدما بدم می یاد و خسته ام

شاید هم بی حسم

بی حس و سرد و سنگ

 

بعد از مکه هیچ توجهب به پیرامونم و آدماش ندارم

من که انقد کنجکاو بودم

دوس داشتم از ظاهر آدمها بخونم ، تصور کنم که چی توو ذهنشونه

چیکارن و غم و خوشحالیشون چیه و تموم مدتی که بیرون بودم دقت می کردم به آدمها...

اما حالا حتی نمی فهمم کجام !!!!!

کعبه خیلی واسم قشنگ بود

....

مجید کوچه مهتاب و شبنم جان

شرمنده

اصلا حسش نیست که از جام تکون بخورم

هم خستگی کار هم خستگیه...

 

هنوز باورم نیست که کجا رفتم و اینجا کجاس!!!؟؟؟

از بهشت رانده شده

هنوز گیج و منگم

خیلی سخت بود از اونجا اومدن

دوباره قاطی شدن با این دنیا

 

امیدوارم قسمت همه ی اونایی که آرزوشو دارن بشه

فقط می تونم بگم محشر بود

 

دلم می خواد با مخ بخورم زمین

کاش آرزوی مرگم ...

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩



6

دقیقاً اون هفته چنین روزی ... بازگشت بود

از مکه





نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩



7

اصلا وقت ندارم

این چند روزه خیلی خیلی کلافه ام

هیچ کاری نکردم و ۴ شنبه صبح عازمم

 

شرمنده که نیومدم خداحافظی

از همین جا حلالیت می طلبم و خداحافظ تا ...





نویسنده : ستاره ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩



8

تا نرم اونجا و از نزدیک نبینم رفتنم در باورم نیست

 

این چند روز اخیر روزهای بسیار بسیار سختی بود

و آخر این سختی منجر شد کاری کنم که نباید...

انقدر حالم بد بود و به هم ریخته که نصفه شب  با چه بدبختی راهی بیمارستان شدم ، همراه با اعظم و مریم 

و همین الان هم ، همچنان مریض حال بعد از گذشت 4 روز

نه می تونم غذا بخورم نه کاری کنم

 

نمی دونم چمه ، ولی مطمئناً از بی شعوریه ملت نیست

از عشق آدم های هوسباز نیز به ستوه آمده ام

گریزونم و دلتنگ

بدم می یاد و دلتنگ

ناراحتم و دلتنگ

دلتنگ دروغ !!!!!!!

هرچی به ذهنم می یاد دارم میگم ..یعنی جفنگی جات

دلم نمی خواست اینطور راهی شم واسه زیارت خونه ی خدا

 





نویسنده : ستاره ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩